تبليغاتX
لولیوش مغموم


لولیوش مغموم

ابلها مردا ! عدوی تونیستم من انکارتوام

 

سلام.يك غزل به مناسبت گراميداشت حافظ!

 

                      

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزروزیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتسوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلدر طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستاهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیستآدمی در عالم خاکی نمی​آید به دستخیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیمگریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیصعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمیشاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمیریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمیره روی باید جهان سوزی نه خامی بی​غمیعالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمیکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیکاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 18:23 توسط احسان بایگی| |

 

سلام برتمامي دوستان گل نيشابوري وغيرنيشابوري.اين اولين پست مشهدي من يابهتر بگم اولين پست دانشجويي منه!

ازنظرات سبزوسياهتون ممنونم.بابعضي موافقم بابعضي مخالف.اما مهم اينه که به مطالب من اهميت داده شد وازاين بابت ممنونم.چن وختيه دور بودم امشب خيلي دلم گرفته بود واحساس غربت بهم دست داد. 

چنتا رباعي کارکردم که...

خودتون بخونيد!

رباعي(۸)

اي کاش که بي کسي پناهم مي شد

آيينه رفيق اشک و آهم مي شد

من تکيه به شانه اش زدم اما رفت

اي کاش که بادتکيه گاهم مي شد!

 

رباعي(۹)

يک روزدلم سينه سپرخواهد کرد

آن روز تو را نيز خبرخواهد کرد

رفتي ودلم شکست ونفرين کردم

آه دل مظلوم اثرخواهد کرد!

 

رباعي(۱۰)

من در رويا فرو شدم اما او...

درگير بگو مگو شدم اما او...

بگذاربه مصرعي بگويم چه گذشت

من مات نگاه اوشدم اما او...!

 

با دست وبال خالي اگر آمدم ببخش

شعري فقط براي تو آورده ام بگير!

تابعد  !

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:6 توسط احسان بایگی| |

 

 

        

 

بازبوی باورم خاکستریست

 

صفحه های دفترم خاکستریست

 

پیش ازاین ها حال دیگرداشتم

 

هرچه میگفتند باور داشتم

 

پیرها زهرهلاهل خورده اند

 

عشق ورزان مهرباطل خورده اند

 

بازهم بحث عقیل ومرتضی است

 

آهن تفدیده مولا کجاست...؟؟؟؟؟

 

سلام بر تمامی بچه های اهل دل مخصوصا نیشابوری ها-

ایام غم ایام زخم ها ونامردی ها ایام ابن ملجم هاو...

باز۲۱رمضان و حکایت  شمشیر برسر عدالت-برسر مولای عشق علی!

من زیاد اهل حرف زدن نیسم چون دوس ندارم.اما این روزاکه باپوست وخونمون داریم فقدان

عدالت رولمس میکنیم گفتم شاید تواین شبا جاش باشه یادی ازمولای عدالت بکنیم و...

همین!

واسه همه دعاکنین واگه اون آخرا جایی موند احسان بایگی روهم فراموش نکین.

 

با یه رباعی ازایرج زبردست به خدا میسپارمتون:

کشتند چراغ عالم افروزی را

دادند به ماغم جهانسوزی را

صدبوسه به دست ابن ملجم می زد

می دید اگر علی چنین روزی را !

علی یارتون!

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:48 توسط احسان بایگی| |

 

سلام-امروز یکی ازدوستانم درخواست کرد که رباعیات عاشقانم رو توی وب بذارم

بااینکه چندان تمایل نداشتم اما چون خیلی واسم عزیزقبول کردم

باچند رباعی درخدمت دلتونم-چندرباعی لبگونه وسرخ!!!

  

رباعی(۴)

 

من بوسه ناب ازلبت می خواهم

یک جام شراب ازلبت می خواهم

یک عمربه پای تو نشستم ای عشق

امروز حساب ازلبت می خواهم!

 

رباعی(۵)

 

یک خلوت ساده وزنی سیمین تن

من بودم ولب های  تو ودل دادن...

لبخندزدی وبعد یک جرعه چای

ای کاش که جای استکان بودم من!

 

رباعی(۶)

 

من آمده ام به چیدن لبهایت

امروزشده نصیب من لبهایت

پس حرف نزن که قصد شورش دارم!

آغوش-جدال تن به تن-لبهایت...

 

رباعی (۷)

بابوسه بیابه خلوت شبهامان

اینقدرنگوازاینکه مافردامان...

هی...چی؟...صدا...صدانمی آید...چی؟...

انگارکه خط به خط شده لبهامان!

 

یک مشت خاطرات ودوتا شعرسهم من...!

بدرود!

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 5:14 توسط احسان بایگی| |

 

سلام-سلامی مثل همیشه تلخ-باچند رباعی جدیدازخودم

دوباره کاروب روبایه بازسازی کلی(حذف پستها)شروع می کنم!

سبزباشید!

وکمی سیاه...

رباعی "۱"

ازعشق سوی جنون کشیدند مرا

انگاربه خاک وخون کشیدند مرا

گفتندبیاستون بعدی فرج است

صدحیف ستون ستون کشیدند مرا

  ***************

ودو رباعی سبزبه خاطر این روزها

این روزهای زشت

این روزها که هوابس ناجوانمردانه سرداست!

 

رباعی "۲"

اینان که شعارصالحان سردادند

سردسته هرچه ظلم وهربیدادنند

مفهوم تمام حرفشان خودخواهی است

انگارکه ازدماغ فیل افتادند

 

رباعی"۳"

یک مردوضجه های زن-یک باتوم

دستور رسیده هربدن -یک باتوم

بیدارشوای خدا که مهمان داری

یک شهرو66کفن-یک باتوم!

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:33 توسط احسان بایگی| |

 

سلام!

امروزداشتم کتاب استاد بهمنی رومیخوندم که...

اکثراشنیدن اما چون خیلی این غزلودوسش دارم گفتم بذارم دوستان دلی ازغزل دربیارن!

   

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

ازبس که روزها را با شب شمرده بودم

ده سال دور و تنها تنها به جرم اینکه :

اوسرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

ده سال می شد آری درذره ای بگنجم

ازبس که خویشتن را درخود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم!

کاش...

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:31 توسط احسان بایگی| |


:قالبساز: :بهاربیست: